خدا جوونی ،نی نی مو نو فرستاد..

تو زیباترین آرزوی منی..

سلام بر حسين عزيز زهرا...

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر 1394ساعت 9:48 توسط معصومه |

سلام بعد از ي مدت طولاني..حال و احوال؟

ماه دوست داشتني مهر داره تموم ميشه و من تازه وقت كردم ي پست بزارم براتون..

پسرم دوساله شد و كلي روزاي قشنگ داشتيم كه هيچكدوم ثبت نشدن توو اين وبلاگ دوست داشتني..

دوساله ي شيطون مامان اين روزا وقت و انرژي نميزاره برا آدم..حسابي حسابي شيطون شده..بسيار شيرين زبون شده..و دوست داشتني..شكر خدا بابت اين نعمتش..خداروشكر داره مردي ميشه برا خودش..

تولد دوسالگي امسال حسين جان درست مقارن ميشد با اولين روز ماه محرم و من به همين خاطر تصميم گرفتم كه تولد پسري رو ي كم زودتر يني روز عرفه روز تولد قمري پسري بگيرم.ي تولد كاملا كوچيك و جمع و جور..

دوستان گلم يكي يكي خوندمتون و ان شالله دوباره مثل قبل ميام و سر ميزنم بهتون..فراموشم نكنينا..

دلم برا همه تون و برا ني ني وبلاگ تنگ شده بود..دوستتون دارم عزيزان..

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر 1394ساعت 9:46 توسط معصومه |

خدایا شکرت..هزاران بار شکرت..از سر شب نم نمک شروع کرده ب باریدن..برف و میگم..الانم بیشتر شده..همه جارو سفید کرده..خدایا ممنونتم..ممنونتم ک بالاخره اینجارم برفی کردی..
هزاران بار شکرت ای خدای مهربون..
ان شاالله جاهایی هم ک تاحالا برف نباریده..برفی شه..

اینم تقدیم شما..برفی برفی..همین دو ساعت پیش گرفته شده...
دلتون گرم گرم ..

نوشته شده در شنبه 2 اسفند 1393ساعت 1:02 توسط معصومه |

اصلا باور نمیکنم ک سه ماهه آپ نکردم..وای خدا چقدر از اینجا دور بودم..سلام ب دوسای گلم ک توو مدت فراموشمون نکردن و جویای احوال ما بودن..قوربون دل مهربون همتون...نگید بی وفا بودم بخدا با ی پسر بچه شیطون که از دیوار راست بالا میره نه وقتی میمونه برا ادم و نه اصلا میزاره بیام پای  نت..بهر حال برگشتیم..خیلی گرد و خاک گرفته اینجا رو..کلی کار دارم..کلی عکس و پست دارم براتون بزارم..ان شاالله ب تکتکتون هم سر میزنم..فقط زمان لازم دارم..
ظاهر جدید نی نی وبلاگم شگفت زده ام کرده..واقعا از مدیریت نی نی وبلاگ سپاس..گرچه میدونم خیلی دیره..
حسین الان توو 16 ماهگیه و حسابی شیطون خوردنی شده..مامان،بابا،هفت/ینی رفت/بو؟؟ینی کو/به به.دده،ننه،نه، کبش/ینی کفش/هلوار/ینی شلوار خخخخخخ/اب و گاهی بجای اینگه بگه اب میگه آده،بهرک/بهارک،علی،عمه،عمو،دای/دایی/و یکی دو تا کلمه دیگه که الان یادم نیست..جدیدا هم خیلی وابسته من شده..خیلی..نمیدونم باید چیکارش کنم..قبلنا اینجور نبود..از وزنشم اصلا راضی نیستم ای حرص میده منو این وزن گرفتنش..دارم دق میکنم..غذا خوردنش گاهی خوبه گاهی نه.7تا هم دندون داره.4تا بالا3تا پایین..
جدیدا زیاد نمیتونم تمرکز کنم در آن واحد فکرم هزار جا میره پس تا چرت و پرت ننوشتم فعلا بای..ی پست کامل ان شاالله بعدا میزارم..فعلا هم دو تا عکس  از این وروجک داشته باشین تا با عکسای بیشتری خدمت برسم..راسی عکسای آتلیه ی پسری هم بالاخره حاضر شده..ی هفته قبل تولدش بردیم انداختیم تازه بدستمون رسید..اونارم میزارم ببینین ان شاالله..
ادامه مطلب لدفابوسمحبت

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 10 بهمن 1393ساعت 0:08 توسط معصومه |

***السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین..***
 

"فرقی نمی کند در کجای قرن چندم ایستاده باشم !
مهم این است که من همچنان رعیتم و تو اربابی یا حسین …"
دوستای عزیز..عزاداری هاتون قبول درگاه حق ان شاالله..تو این روزا تو عزاداریاتون وقتی اشکای پاکتون از چشاتون میچکه  ما رو توو دعاهاتون فراموش نکنین..التماس دعای فراوون..

 

نوشته شده در يکشنبه 11 آبان 1393ساعت 18:36 توسط معصومه |


"خیلی خوشحالم از اینکه تو ب دنیا اومدی تو.."
خدارا هزاران بار شکر که فرشته شو که امانت داده ب یکسالگی رسید..الحمدلله رب العالمین..
پارسال توو همچین روزی، مهمون توو دلم اومد تویه ی بغلم..و چقد خوب بود..همین که توو اتاق عمل صداشو شنیدم..همین که یهو خوابیدمو وقتی بیدارشدم مامانم ی فرشته کوچولو توو بغلش بود با ذوق داشت بهم نشونش میداد..ب معنای واقعی فرشته..حسین شد یدونه ما و تا الان داریم شکر میگیم خدارو ب خاطر مهربون بی حدش..درسته گاهی برای حرکاتی ضریفی که توو دلم داشت دلم تنگه میشه..برای جا خالیش توو شکمم که وقتی از اتاق عمل درومدم واقعا دلم براش تنگ شد..
خداروشکر خیلیا جشن تولد حسین رو یادشون بود چه پیامکی چه تلفنی چه با کامنت تبریک گفتند و بسیاااااار خوشحالم کردن..
امروز بعد ازظهر برا پسری جشن گرفتیم..توو تولد یکسالگیش پسرم راه میرفت، می دویید، جیغ میزد، عاشق بادکنکا شده بود..ب پیشواز مهمانها میرفت ...
4تا هم دندون داره فعلا..ان شاالله فردا برا قد و وزن و واکسن یکسالگیش میبرم امروز نبردم گفتم یهو تب میکنه یا بهونه میگیره تولدش خراب میشه..تولدش زیاد تم دار نبود ولی سعی کرده بودم بیشتر کارو ب طرح رنگین کمون در بیارم خوب بود..ولی زیاد راضی نبودم..
خداروشکر خوب بود همه چی فقط حسین سر فوت کردن شمعا و دادن کادوها گریه کرد و اذیت درست زمان اوج جشن..تو جشن اش دندونیش هم این کاروکرد..ینی همچین پسریه حسین..ب هرحال خوب بود خداروشکر..عمه ها عمو و دایی و خاله و مامان بزرگا مهمون جشنمون بود.و همچنین بهارک و فاطمه کوچولو..
مهمونا اول با چایی و شکلات و میوه پذیرایی شدن..بعد کیک و بعدشم عصرونه ساندویچ بود..
الانم خیلی خسته ام..ان شاالله ب زودی با عکسای تولد آپ میکنم دوباره..
***شکوفه جون مامان پانی و مانی نتونستم براتون کامنت بدم تولد پانته آ جون هم مبارک ان شاالله 120 ساله شه.. زیر سایه ی شما..
***مامان هادی جون تولد گل پسرت هادی جونم هم مبارک ان شاالله زیر سایه شما و باباجونش صدوبیست ساله شه..برا شما هم نتونستم کامنت بدم..
***ثمره ی مهربونم ان شاالله ب زودی قسمت تو بشه این روزای شیرین..ان شاالله

نوشته شده در چهارشنبه 23 مهر 1393ساعت 22:17 توسط معصومه |

از مناجات و نسیم رمضان دور شدم...
لازمم بود نسیمی ز هوای عرفه..
دعاهاتون توو این روز قشنگ ان شاالله که مقبول افتاده باشه..
امروز تولد قمری حسین من بود و بسیوووووووووووور امروز من خوشحال بودم..
ممنون از دوستانی که یادشون بود..مری جون و مامان هادی جون...بوس..بوس
و البته مامان خودم که دم اذان ظهر زنگ زد و یاد پارسال و زنده کرد..یادش بخیر پارسال همچین روز البت ب قمری:
دم اذان ظهر رفتم توو اتاق عمل و انتظارم خیلی طول نکشید و یهو صدای قشنگ پسرم از اونهمه استرس  نجاتم دادم..
خدایا شکرت..شکرت...بی نهایت شکرررتتتتتتتتت
خدایا هنوز محتاج مهربونیاتم..
یا حسین همیشه گدای درگاه توام...خوشحالم پسرمم اسمشو از شما بزرگوار وام داره.ان شاالله ره رو راه شما بزرگواران باشه..
 

نوشته شده در شنبه 12 مهر 1393ساعت 21:47 توسط معصومه |

اول از همه اومدن ماه قشنگ پاییزو بهتون تبریک میگم..ماه مهربونیها ماه خاطره ها ماهی که از پارسال من بیشتر عاشقش شدم بعله ماهی که تولد ی سالگی پسرم توو اونه..تو ذهنم ی پست عالی برا پاییز میساختم اما با سرمایی که خوردم همش پرید و الان با حال نزار دارم براتون پست میزارم ..بعله پاییز برام سرما خوردگی آورده سوغات..یهویی اینجا هوا سردشده و مام ناغافل سرما خوردیم..
بعدش با تاخیر یازده ماهگی گل پسر مبارک ..دیگه پسرکم داره ب لطف خدا بزرگ میشه..چهار دست و پا رفتنش کم شده و بیشتر دلش میخاد راه بره..رو پاهاش مدت طولانی میشینه .قوربونش برم که دیگه چهار دست و پا رفتنش انگاری تبدیل ب خاطره ها داره میشه.دندونم در اورده اونم 4 تا..2تا بالا 2تا پایین..تق تق اولین دندونشو 11 شهریور وقتی خونه مامانم بودیم شنیدیم..دندون پایین سمت راست در د0 ماه و 18 روزگی تقریبا..
21شهریورم براش آش دندونی پختیم..
توو همین روزا خبر قبولی داداشم توو کارشناسی ارشد یکی از دانشگاهای سراسری تهران خوشحالی مارو دوچندادن کرد موفق باشی داداش گلم..
متاسفانه 26 هم شوهرعمه ی عزیزم مرحوم شدندو ...بعد دو سال دست و پنجه نرم کردن با سرطان..خدا رحمتشون کنه.
27 هم خبر قبولی آجی ته تغاری ما توو رشته معماری و نقشه کشی  یکی از دانشگاه های تهران خیلی از ناراحتی های ما رو کم کرد..خداروشکر..آفرین ب آجی کوچولوی خودم که ب قولش عمل کرد و قبول شد..دخملمون اومده تهرون..
باورتون نمیشه این پست در سه روز نوشته شده پس ناهماهنگی های توشو ببخشین..خیلی از مطالبی که میخواستم بنویسم از ذهنم فرار کرده و فعلا بسنده میکنم تا بعد..
ان شاالله ب این پست عکس هم اضافه خواهد شد..
راسی با حسین ی عالمی عروسی رفتیم ی چندتایی هم پیش رو داریم خداروشکر پسرمون بزرگ شده اذیتمان نمیکند در این جشنها..

 

نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1393ساعت 22:51 توسط معصومه |

عزیزم من ،گل من "ده ماهگیت "مبارک..
ماههای عمرت دو رقمی شدن پسر عزیزم ان شاالله همیشه سالم و سلامت باشی گلکم..
دوستت دارم پسر نازم..
سه چهارروز قبل تولد ده ماهگی حسین ی  گیلان گردی داشتیم..با خانواده ی شوشو..خوش گذشت خداروشکر..حسین حسابی آقا بود اصلا اذیت نکرد..ی پسر خوب بود که همه همسفرا آقا بودن حسین و تایید کردن..ان شاالله همیشه اینجوری خوش سفر بمونی عزیز دلم..
از کارات بگم عزیزم که:
پسر گل ما،درست در ده ماه و یک روزگی  4و5قدم ب تنهایی برداشت و مارو ذوق مرگ کرد..حسابی شیطون و خواستنی شده هزار ماشاالله..عروسکا اسباب بازیا و کنترلا رو میبره زیر مبل میندازه .بعد با سعی فراوون درشون میاره..برا خودش بازی میکنه.ینی هر اهنگی بشنوه شروع ب نینای میکنه بشکن هم میزنه البت ب نظر خودش بشکنه..قشنگ لیوانشو برمیداره و اب میخوره قشنگ یاد گرفته..دیکه کاملا بعضی از کارای مارو هم تقلید میکنه..گاهی بعضی چیزا رو که خودش با دس میخوره میگیم بزار دهن من مهربونانه میاره جلو تا بزاره دهنمون یا خودش نگفته این کارو میکنه.. عاشق وقتیم که سرشو میزاره روپام ..یا وقتی میگیم حسین صورتتو بیار بوسش کنیم صورتشو میاره تا بوس کنیم یا در مواقع عدیدی ی بوسی هم مارومیکنه..فعلا همینا یادم بود..
ادامه مطلب عکس دارد..خندونک

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه 29 مرداد 1393ساعت 22:18 توسط معصومه |

به نام خدا..
سلام
دیره اما هنوزم عشق و دوست داشتنم به همون اندازه ی ورود به نه ماهگیش زیاده..آره نه ماهگیت مبارک حسین جان..پسر نازم نه ماه تووی دل مامان بودی و الان چقدر من خوشحال و خوشبختم که نه ماهمم توو بغلم بودی ..پسرم دیگه باید پست ده ماهگیت رو میزاشتم که دلم نیومد از نه ماهگیت بگذرم..این دوماه هرروز پسرم پیشرفت داشته و مامان و عاشق خودش کرده... روزامون با شیطنتای حسین شروع میشه و زندگی و انرژی رو ب خونمون میاره..ی حسی آورده فسقلی با خودش که قبلا تجربه نشده بود..خدا قسمت همه منتظرا کنه ب حق دل پاک تموم این فرشته های کوچولو..با خنده هاش شوق زندگی ب ما میده..عشق میکنم وقتی میبینم زندگیم دیگه مثل سابق نمیتونه رو نظم باشه و این باعثش ی موجود فسقلیه..خوشحالم عروسک کوچولوی بوق بوقیه پسرمو توی کشوی فریزر پیدا میکنم..(واقعا نمیدونم کی از غفلت من استفاده کرده بود و اونو انداخته بود توو کشو منم در کشو رو بسته بودمو مونده بود عروسکش اون توو.)خوشحالم از اینکه وقتی عروسک فیلیه بوق بوقیشو فشار میده و ازش صدا در میاد و حسین ذوق میکنه و باز ادامه میده.عشق میکنم وقتی در حموم باز میشه و حسین با ذوق میره بطرف حموم..(صدالبته این درمورد wcهم صدق میکنه روم ب دیوار البته) عاشق توپ و توپ بازیه.از غذاهای مام بیشتر از غذاهایی که براش درس میکنم خوشش میاد..حسین جان در اواسط نه ماهگی سینه خیز کرد و بعد ی هفته قشنگ چهاردست و پا کرد..عینکاز اوایل نه ماهگی ب زور خودشو به اینور و انور میگرفت و پا میشد الان خیلی راحت با کمک وایمیسه و دستاشو ول میکنه و برا خودش دس میزنه..ب تنهایی بیشتر از دو دقیقه سرپا وا میسه..یکی دوتا قدمم ب تنهایی و با ترس برداشته .دس دسی  رو قشنگ انجام داد بالاخره..بای بای میکنه سرسری و گاهی بوس..در امتداد مبل و میز و هم اکنون هم دیوار میگیره و راه میره..نینای نینای میکنه پسر قرتی..نازی میکنه جیگرم..وقتی نزدیکش باشم و بگم مامان و ناز کن قشنگ ناز میکنه منو..الو میکنه..میگم الو حسین سلام..هرچی دم دستش باشه میبره کنار گوشش و لباشو عین الو غنچه میکنه اما کامل نمیتونه بگه و من و ذوق مرگ میکنه.
از دندون هنو خبری نیست این درحالیکه که تموم بچه های فامیل که تقریبا همشون دخترن که همسن یا یکی دو ماه کوچیکتر از حسینن دندوناشون درومده..جشن دندونی یکی از نی نی دخترا که دوروز از حسین بزرگتره هم رفتیم ی هفته قبل از شروع ماه رمضان..
ماه رمضان هم حسین همکاری کرد با مامانش و مامان هم مهمونداری کرد قشنگ هم مهمونی رفت و هم روزه هاشو گرفت..
دیگه کم کم ان شاالله ب یکسالگی پسرم نزدیک میشیم..خیلی زود گذشت خیلی باورم نمیشه اصلا..خداروشکر
عاشق میوه اس پسرم..خیلی خوب میخوره خداروشکر..خیلی شیطون شده و دل میبره با شیطونیاش.. ماشاالله پسر خنده رو و خوش اخلاقیه.هزار ماشاالله بهش..قشنگ معلومه که داره با دده مده و اینجورحروفا با آدم حرف میزنه .
دخترخاله ی کوچولوی منم 7مرداد بدنیا اومد..خوش اومدی اسرا کوچولو..وقتی بغلش کردم نی نی رو حسین حسودی کرد و گریه کرد این دومین بارش بود
حس مالکیت هم بدست اورده وقتی میخاستم بالششو بدم تا یکی بزاره زیر سره نی نیش حسین دست دراز کرد بالشتشو گرفت و نزاشت داشت شیر میخوردا..بی نهایت عاشق پتوشه
همه این مطلبایی که نوشتم تمام نه ماهگی و اندکی از ده ماهگی پسرم رو شامل میشد.دیگه همینا یادم بود..ببخشین که زیاد شد.راسی این روزا پای سیستم نشستن سخت شده چون تا حسین میبینه نشستم پای سیستم گریه میکنه میخاد بیاد بغلم..ینی عاشق اینه موسو بکوبه رو میز و مونیتورو بزنه و دیوار و از این خرابکاریا..
ادامه لدفا

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 18 مرداد 1393ساعت 23:32 توسط معصومه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد